(جلسه ششم 08 07 1404)
أَعُوذُ بِاللَّهِ مِنَ الشَّيْطَانِ الرَّجِيم، بِسْمِ اللهِ الرَّحْمنِ الرَّحِیمِ وَبِهِ نَسْتَعين وَهُوَ خَيرُ نَاصِرٍ وَ مُعِينْ الْحَمْدُلِلَّه وَ الصَّلَاةِ عَلَى رَسُولِ اللَّهِ وَعلَیٰ آلِهِ آل الله لَا سِيَّمَا علَیٰ مَوْلانَا بَقِيَّةَ اللَّه وَ الّلعنُ الدّائمُ علَیٰ أَعْدائِهِمْ أعداءَ الله إلىٰ يَوم لِقَاءَ اللّه الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذي هَدانا لِهذا وَ ما كُنَّا لِنَهْتَدِيَ لَوْ لا أَنْ هَدانَا اللَّه. وَ أُفَوِّضُ أَمْري إِلَى اللَّهِ إِنَّ اللَّهَ بَصيرٌ بِالْعِباد حَسْبُنَا اللَّهُ وَ نِعْمَ الْوَكيل نِعْمَ الْمَوْلى وَ نِعْمَ النَّصير
موضوع: استعمال کلمه «ولیّ» در معنای خلیفه توسط ابوبکر
بحث ما در رابطه با کلمهی والی و ولایت بود. ولایت را عرض کردیم، معمولاً اصحاب لغت با همهی اختلافاتی که دارند، عمدتاً «وِلایت» و «وَلایت» را یک معنا می دانند؛ یعنی آن مواردی که بدون قرینه بیاید، می گویند بحث تدبیر است و سلطنت. با قرینه بیاید، دیگر تابع قرینه هست. حالا یک دفعه بحث نصرت است، ده دفعه بحثهای دیگر هست. و ولایت را هم آقایان، مخصوصاً خود امام رضوان الله تعالی علیه، هم از بالا میبینند هم از پایین. کلمهی «ولی» اگر از ناحیهی بزرگ به کوچک باشد، به عنوان سید، حاکم، مدبّر است. از پایین به بالا باشد، به عنوان عبد و مطیع است. بگوید فلانی ولیِّ فلانی هست. ولیِّ فلانی یعنی، نی، مسلمان مثلاً ولیِّ نبی. «أَشْهَدُ أَنَّ عَلِیّاً وَلِیُّ الله». یا مثلاً «إِنَّ أَمِيرَ الْمُؤْمِنِينَ وَلِيٌّ» یا «أَنَا وَلِيُّ عَلِيِّ بْنِ أَبِي طَالِبٍ». عبارتهای مختلف است. از ناحیهی ما باشد، میشود مطیع، فرمانبر. از ناحیهی بالا باشد، میشود سرور، مدبر، سلطان و امثال اینها.
در رابطه با کلمهی «ولیّ» در لسان خلفا، ما دیروز عبارتی را از صحیح مسلم آوردیم از قول خلیفهی دوم که می گوید:
«فَلَمَّا تُوُفِّيَ رَسُولُ اللهِ ﷺ، قَالَ أَبُو بَكْرٍ: أَنَا وَلِيُّ رَسُولِ اللهِ ﷺ ثُمَّ تُوُفِّيَ أَبُو بَكْرٍ وَأَنَا وَلِيُّ رَسُولِ اللهِ ﷺ، وَوَلِيُّ أَبِي بَكْرٍ»
النيسابوری القشيري، ابوالحسين مسلم بن الحجاج (متوفاى261هـ)، صحيح مسلم، ج5، ص152، ح4468، ناشر: دار الفكر – بيروت، بيتا.
اینجا دیگر کلمهی «ولی» به عنوان خلیفه، جانشین استعمال شده با توجه به قرائنی که دارد.
ابوبکر از دنیا رفت، من جانشین پیغمبر بودم و جانشین ابوبکر بودم. بعد اینها همینطوری ادامه داشت. مثلاً نسبت به عثمان که میرسید باید میگفتند: «أَنَا وَلِيُّ رَسُولِ اللهِ ﷺ، وَوَلِيُّ أَبِي بَكْرٍ، وَوَلِيُّ عُمَرَ»! ظاهراً از ناحیهی یهودیها بود، گفتند آقا اینطور که باشد اگر چهار، پنج، تا هفت، هشت تا خلیفهی بعد هم بیاید، باید همینطوری ولی، ولی، ولی بیاید. ما بعد از این شما را خطاب بکنیم امیرالمؤمنین! خلیفهی دوم گفت خیلی خوب است! یعنی به جای «ولی» گفتن، به من «امیرالمؤمنین» بگویید!
خود ابوبکر ملاحظه بفرمایید وقتی که به خلافت میرسد، نمی گوید من خلیفهی شما، «اُسْتُخْلِفْتُ عَلَيْكُمْ» یا «إِنَّكُمْ...». می گوید: «قَدْ وُلِّيتُ عَلَيْكُمْ». من ولیِّ شما شدم. یعنی از کلمهی «ولی» استفاده میکند. تفاوت بین ولی، امیر، حاکم، امام، معمولاً میگویند کلمهی «ولی» آن حاکمی هست که بر دلها هم حکومت میکند. در کلمهی «ولی»، محبت بر دلها و ولایت بر دلها هم دارد. ولی «حاکم» عمدتاً همان حکومت ظاهری هست.
پرسش:
آیا به خاطر اولویتش هست؟
پاسخ:
می گویند کلمهی «ولی» اضافه بر حکومت بر ظاهر، حکومت بر دلها هم دارد. حالا این تعبیریست که آقایان دارند.
«قَدْ وُلِّيتُ عَلَيْكُمْ وَلَسْتُ بِخَيْرِكُمْ، فَإِنْ أَحْسَنْتُ فَأَعِينُونِي، وَإِنْ أَسَأْتُ فَقَوِّمُونِي.»
ابن أثير الجزري، عز الدين بن الأثير أبی الحسن علی بن محمد (متوفاى630هـ) الكامل فی التاريخ، ج2، ص332، ناشر : دار صادر، سال چاپ : 1386 - 1966م.
ولیِّ شما شدم، بهترین شما هم نیستم. اگر دیدید کارهای خوب دارم میکنم، کمکم کنید و اگر دیدید کارهای بد میکنم، کج می روم، راستم کنید! بله، خود ایشان اولین خطبهای که خوانده در مدینه بعد از سقیفه، این تعبیر را آورده است.
البته این تعبیر خیلی داستان مفصلی دارد که در مناظرهی آقا امام هشتم سلام الله علیه با علمای اهل سنت بیان شده است. مأمون خیلی دوست داشت تا در مناظرات وجهه علمی امام رضا علیه السلام را بشکند. یکی از این مناظرات مناظره حضرت رضا سلام الله علیه با یحیی بن ضحّاک بود.
كان المأمون في باطنه يحب سقطات الرضا عليه السلام وأن يعلوه المحتج وأن أظهر غير ذلك فاجتمع عنده الفقهاء والمتكلمون فدس إليهم أن ناظروه في الامامة فقال لهم الرضا عليه السلام: اقتصروا على واحد منكم يلزمكم ما يلزمه فرضوا برجل يعرف بيحيى بن الضحاك السمرقندي ولم يكن بخراسان مثله فقال له الرضا عليه السلام: يا يحيى سل عما شئت فقال: نتكلم في الامامة كيف ادعيت لمن لم يؤم وتركت أم ووقع الرضا به؟ فقال له: يا يحيى أخبرني عمن صدق كاذبا على نفسه أو كذب صادقا على نفسه أيكون محقا مصيبا مبطلا مخطيا؟ فسكت يحيى فقال له المأمون: أجبه فقال: يعفيني أمير المؤمنين من جوابه فقال المأمون: يا أبا الحسن عرفنا الغرض في هذه المسألة فقال: لا بد ليحيى من أن يخبر عن ائمته أنهم كذبوا على أنفسهم أو صدقوا؟ فإن زعم أنهم كذبوا فلا أمانة لكذاب وإن زعم أنهم صدقوا فقد قال أولهم: وليتكم ولست بخيركم وقال تاليه كانت بيعته فلته فمن عاد لمثلها فاقتلوه فو الله ما رضي لمن فعل مثل فعلهم إلا بالقتل ...
مأمون در باطن خود دوست داشت که امام رضا (علیه السلام) دچار لغزش شود و در مناظره مغلوب شود، اگرچه خلاف آن را نشان میداد. به همین دلیل، فقها و متکلمان را نزد خود جمع کرد و به آنها اشاره کرد که با امام رضا (علیه السلام) در مورد امامت مناظره کنند.امام رضا (علیه السلام) به آنها فرمود: به یک نفر از خودتان اکتفا کنید که مسئولیت آنچه بر او لازم است، بر شما نیز باشد. آنها مردی به نام یحیی بن ضحاک سمرقندی را برگزیدند که در خراسان مانند او نبود.امام رضا (علیه السلام) به او فرمود: ای یحیی، هر چه میخواهی بپرس.یحیی گفت: در مورد امامت صحبت میکنیم، چگونه ادعا میکنید که امام هستید در حالی که کسی را امامت نکردهاید و مادر شما نیز عرب نبوده است و امام حسین (علیه السلام) نیز شما را به عنوان پسر خود نپذیرفته است؟امام رضا (علیه السلام) به او فرمود: ای یحیی، به من بگو کسی که دروغی را به خود نسبت میدهد یا راستی را به خود نسبت میدهد، آیا درستکار و مصیب است یا باطل و خطا کار؟یحیی ساکت شد. مأمون به او گفت: جوابش را بده. یحیی گفت: امیرالمؤمنین مرا از جوابش معاف کند. مأمون گفت: ای ابوالحسن، هدف از این سؤال را برای ما روشن کنید.امام رضا (علیه السلام) فرمود: یحیی باید به من خبر دهد که امامانش (امامان یحیی) آیا به خود دروغ بستهاند یا راست گفتهاند؟ اگر بگوید دروغ گفتهاند، پس دروغگو امانت ندارد و اگر بگوید راست گفتهاند، پس اول آنها گفته است: "من بر شما ولایت دارم و بهترین شما نیستم" و دیگری گفته است: "بیعت من اشتباه بود، هر کس دوباره این کار را انجام دهد، او را بکشید." به خدا قسم، او جز کشتن کسی که مانند آنها عمل کند، راضی نشد.
عيون أخبار الرضا ، (عليه السلام) ، ج 2 ص255 ـ 256 ح1، تحقيق : تصحيح وتعليق وتقديم : الشيخ حسين الأعلمي، ناشر : مؤسسة الأعلمي للمطبوعات - بيروت – لبنان، سال چاپ : 1404 - 1984 م
یحیی بن ضحّاک به امام رضا علیه السلام عرض کرد: «كَيْفَ ادَّعَيْتَ لِمَنْ لَمْ يَقُمْ وَتَرَكْتَ مَنْ قَامَ؟» چطور داری امامت کسی را ادعا میکنی که امام نشد؟ یعنی معتقد به امامت حضرت علی هستی که او امام نشد و ترک کردی ابوبکری را که امام شد؟ یعنی شما ادعا میکنی امیرالمؤمنین خلیفهی بلافصل پیغمبر است ولی این را صحابه قبول نکردند. شما چیزی را ادعا میکنید که مورد قبول جامعهی آن روز نبود و قبول ندارید ابوبکر را که جامعه قبول کرده.
حضرت هم فرمود: «أَخْبِرْنِي عَنْ صَادِقٍ كَذَبَ عَلَى نَفْسِهِ أَوْ كَاذِبٍ صَدَقَ عَلَى نَفْسِهِ؟». آقای یحیی بن ضحاک! به من بگو کسی که حرف زد گفت «لَسْتُ بِخَيْرِكُمْ»، «كَذَبَ عَلَى نَفْسِهِ» دروغ گفت؟ یا «صَادِقاً عَلَى نَفْسِهِ»؟ با اینکه ادعا کرد «لَسْتُ بِخَيْرِكُمْ»، راست گفت یا دروغ گفت؟ اگر راست گفت «لَسْتُ بِخَيْرِكُمْ»، پس شایستگی ندارد. اگر دروغ گفت، آدم دروغگو شایستگی خلافت را ندارد. «فَسَكَتَ يَحْيَى». یحیی دیگر مبهوت شد. مأمون گفت جواب بده! «قَالَ: يَا أَمِيرَ الْمُؤْمِنِينَ أَعْفِنِي مِنَ الْجَوَابِ». مأمون به امام رضا علیه السلام عرض کرد: ما نفهمیدیم چه شد!! نه از عبارت یحیی بن ضحاک چیزی فهمیدیم و نه جواب شما را فهمیدیم. هیچ کدام برای ما روشن نشد. بعد حضرت فرمود: «لَا بُدَّ لِلْأُمَّةِ مِنْ أَمِينٍ، فَإِذَا كَذَبَ عَلَى نَفْسِهِ فَلَا أَمَانَةَ لَهُ». اگر دروغ گفت «لَسْتُ بِخَيْرِكُمْ»، آدم دروغگو نمیتواند امانتدار خلافت باشد. «وَ إِنْ كَانَ صَادِقاً فَقَدْ أَقَرَّ أَنَّهُ لَيْسَ لَهَا بِأَهْلٍ» و اگر راست گفت، پس اقرار کرده «وَلَسْتُ بِخَيْرِكُمْ.»
و آنکه دنبال سرش آمد، عمر، گفت:
كَانَتْ بَيْعَةُ أَبِي بَكْرٍ فَلْتَةً ... وَلَكِنَّ اللَّهَ وَقَى شَرَّهَا
البخاری، محمد بن إسماعيل (متوفاى256هـ)، صحيح البخاري، ج 8 ص 26 ح 6830، ناشر: دار الفکر، بيروت، 1401 ق.
«إِنَّ بَيْعَةَ أَبِي بَكْرٍ كَانَتْ فَلْتَةً وَقَى اللهُ شَرَّهَا، فَمَنْ عَادَ إِلَى مِثْلِهَا فَاقْتُلُوهُ.»
ایجی، المواقف، ج3، ص600، ناشر: دار الجیل، بیروت، 1417ق.
بیعت ابوبکر یک بیعت فَلْتِهای بود یک بیعت ناگهانی و بدونه تدبیر! هر کس مثل خلافت ابوبکر به خلافت رسید، او را بکشید. هم بیعتکنندگان کشته میشوند، هم بیعتشده. این متن صحیح بخاری است. «فَوَاللهِ مَا رَضِيَ لِمَنْ فَعَلَ مِثْلَ فِعْلِهِمْ إِلَّا بِالْقَتْلِ». خلیفهی دوم گفت اگر کسی مثل خلافت ابوبکر به خلافت برسد، جز قتل هیچ مجازاتی ندارد! یک خلافتی که مستحق قتل باشد، چه وضعی دارد؟!
بعد حضرت ادامه داد، «ثُمَّ يَقُولُ عَلَى الْمِنْبَرِ: إِنَّ لِي شَيْطَانًا يَعْتَرِينِي». خلیفهی اول بالای منبر گفت من یک شیطانی دارم خلاصه من را وسوسه می کند. «فَإِذَا مَالَ بِي فَقَوِّمُونِي». اگر دیدید راه را اشتباه می روم و تحت تأثیر شیطان قرار میگیرم، من را اصلاح کنید. «وَ إِذَا أَخْطَأْتُ فَأَرْشِدُونِي». اگر خطا کردم مرا هدایت کنید.
«ألا وإنما أنا بشر ولست بخیر من أحد منکم فراعونی فإذا رأیتمونی استقمت فاتبعونی وإن رأیتمونی زغت فقومونی واعلموا أن لی شیطانا یعترینی فإذا رأیتمونی غضبت فاجتنبونی لا أؤثر فی أشعارکم وأبشارکم»
الطبقات الکبری، اسم المؤلف: محمد بن سعد بن منیع أبو عبدالله البصری الزهری، دار النشر: دار صادر - بیروت -، ج 3، ص 212، باب ذکر وصیة أبی بکر
این را مرحوم شیخ صدوق در «عیون» دارد، «احتجاج» طبرسی دارد، «بحار» دارد. و این تعبیر را هم ابن سعد در «طبقات» که اولین کتاب تاریخی اهل سنت است، یعنی مقدم بر صحیح بخاری و مسلم است. بخاری متوفای ۲۵۶، مسلم ۲۶۱، ابن سعد ۲۳۰.
اولین کسی که این را نقل کرده: «أَمَّا بَعْدُ أَيُّهَا النَّاسُ، فَإِنِّي قَدْ وُلِّيتُ عَلَيْكُمْ وَلَسْتُ بِخَيْرِكُمْ». ابن حزم اندلسی دارد، ابن کثیر دارد، تفتازانی دارد، آلوسی سلفی دارد، عبدالله بن محمد بن [عبد] وهاب دارد، شیبانی شاگرد احمد بن حنبل دارد. تمامی اینها نقل کرده اند.
یحیی بن معین بنیانگذار علم رجال اهل سنت است که درباره او می گویند: اگر یحیی بن معین یک راوی را توثیق کرد، هرچند دیگران او را تضعیف کنند، به تضعیف دیگران اعتنا نمیشود. او دربارهی عبدالرزاق صنعانی می گوید:
«لَوِ ارْتَدَّ عَبْدُ الرَّزَّاقِ عَنْ دِينِهِ الاسلام مَا تَرَكْنَا حَدِيثَهُ.»
الكامل في ضعفاء الرجال، ج 5، ص 311 و تاريخ مدينة دمشق، ج 36، ص 192 و سير أعلام النبلاء، ج 9، ص 573
اگر عبد الرزاق حتی مرتد شود، ما به رواياتش عمل مي كنيم.
اگر عبدالرزاق مرتد شود، در بعضی [نسخ] «لَوْ تَهَوَّدَ»، اگر یهودی هم شود، ما روایات عبدالرزاق را ترک نمیکنیم. هم تعبیر دارد که: «أَمَا وَاللهِ مَا أَنَا بِخَيْرِكُمْ، فَظَنُّونِي أَنِّي أَعْمَلُ فِيكُمْ بِسُنَّةِ رَسُولِ اللهِ، إِذاً لَا أَقُومُ بِهَا، إِنَّ رَسُولَ اللهِ ﷺ كَانَ يُعْصَمُ بِالْوَحْيِ وَكَانَ مَعَهُ مَلَكٌ». یعنی دلیل بر این است که شیعه معتقد است امام معصوم هست، باید در رأس قدرت معصوم باشد. این آقا هم همین را می گوید. می گوید پیغمبر معصوم بود، ولی من که جای او نشستم، معصوم نیستم!
«إِنَّ لِي شَيْطَانًا يَعْتَرِينِي، فَإِذَا غَضِبْتُ فَاجْتَنِبُونِي». یک شیطانی دارم مرا وسوسه میکند. اگر دیدید من عصبانی شدم فرار کنید!
«لَا أُوثِرُ فِي أَشْعَارِكُمْ وَلَا أَبْشَارِكُمْ». اگر فرار نکنید، من موهای شما را میکنم و با این ناخن هایم صورت شما را، پوست شما را خراش می دهم. ما نمیدانیم! مثل اینکه کسی حالت روانی داشته باشد. دیگر این اعتراف خودش هست. می گوید: فرار کنید تا موهای شما را نکنم و با ناخن هایم پوست شما را تکه تکه نکنم!
بعد جالب این است که ابن تیمیه می گوید: همین از کرامات ابوبکر است! واقعاً چه باید گفت؟!! من بارها گفته ام اگر خدا تمام عمر ما را یک سجده قرار بدهد، در آن سجده هم برای ولایت شکر کنیم، باز نمی توانیم شکر ولایت اهل بیت را ادا کنیم. امام صادق سلام الله علیه فرمودند: شما قدر ولایت ما را در دنیا نمیدانید، در آخرت میفهمید این ولایت چه ارزشی دارد. آنجا دیگر همه چیز دست ماست. همه چیز دست ماست. آنجا میفهمید که این ولایت چه نعمت گرانبهایی بود که خدا به شما داده. بله، این هم از فرمایش حضرت رضا هست که در اینجا اشاره می فرمایند.
باز اینجا هم ابوبکر از کلمهی «ولی» استفاده کرده. «وُلِّيتُكُمْ». نمی گوید «اُسْتُخْلِفْتُ عَلَيْكُمْ» یا «جُعِلْتُ أَمِيراً»، «جُعِلْتُ حَاكِماً». باز ابوبکر در آخر عمرش هم از کلمه «ولیّ» به عنوان حاکم استفاده می کند. خیلی عجیب است! در کتاب جامع الاصول از ابوبکر روایت شده است. «جامع الاصول» ابن اثیر جزری صحاح سته را تلخیص کرده. چون در صحیح بخاری خیلی از روایات سه بار، چهار بار تکرار شده. در خود صحیح بخاری که موجود هست، بیش از 7000 روایت است که بعد از حذف مکررات، حدود 4000 روایت می شود. صحیح مسلم هم خیلی از روایاتی که بخاری آورده، تکرار کرده است. سنن ابن ماجه هم به همین شکل، سنن نسائی هم به همین شکل. مکررات را حذف کرده، کل احادیث صحاح سته را در جامع الاصول جمع کرده کمتر از ده هزار روایت است. حال آنکه کافی ما به تنهایی ۱۶۱۹۹ روایت دارد. فقط یک کتاب از کتب اربعهی ما تقریباً نزدیک سه چهارم صحاح سته کلهم هست. آن هم صحاح ستّهای که الان دیگر بعضی از علمای اهل سنت در توجیه روایات آن گیر کرده اند که مثلاً چند تا روایت دارد نبی مکرم رفت بالای بلندی میخواست خودکشی کند! جبرئیل آمد واسطه شد... یا مثلاً «كَانَ رَسُولُ اللهِ يَبُولُ قَائِماً»! در سه جای بخاری آمده ایستاده بول میکرده! (نستجیر بالله) و حال آنکه آقایان نسبت به بعضی از روات، مثل سماک بن حرب، می گویند چون ایستاده بول میکرده، روایاتش ضعیف است و به روایاتش عمل نمی شود! راوی اگر ایستاده بول کند، می شود ضعیف، روایتش از درجه اعتبار می افتد. ولی پیغمبر اکرم اگر همین کار را بکند می شود فضیلت!
خدا رحمت کند آقای جلالی را. ایشان کتابی دارد در رابطه با تاریخ علم حدیث. قرائنی آورده است که مثلاً خلیفهی دوم کارش بوده همیشه ایستاده بول میکرد. عبدالله بن عمر ایستاده بول میکرد. چند نفر از صحابه برای اینکه کار زشت این آقا را توجیه کنند که این ایستاده بول کردنها مذمتی نباشد، مقام پیغمبر را پایین آورده اند که بله... اشکالی ندارد، پیغمبر هم (نستجیر بالله) ایستاده بول می کرده!! یا کسی پشت در خانه پیامبر بود، در زد، ایشان لخت مادرزاد آمد دم در (نستجیر بالله) کسی که دم در آمده بود پیامبر را با آن حالت دید! بعد پیغمبر فرمود دیگر بعد از این مرا اینگونه نبینید! یک سری روایاتی که شما اگر برای یک سلطان، نه! برای یک عالم، نه! برای یک مغازهدار کوچههای زاهدان شما این را بگویید به دهان شما می کوبند که شما به این مغازهدار توهین کردید. ولی در همین صحیح بخاری و صحیح مسلم برای پیامبر اکرم آمده است. خدا بیامرزد مرحوم آقای نجمی را. کتابی دارد «سیری در صحیحین». کتاب خیلی خوب و مفیدی است. به نظر من خواندن این کتاب برای طلبهها ضروری است. خیلی هم منصفانه و مؤدبانه این کتاب را نوشته است. یعنی کوچکترین جسارتی، اهانتی ندارد. امانتداری هم کرده. و ما هم با ایشان خیلی مأنوس بودیم و ایشان هم با علامه امینی مأنوس بود. روزی ایشان به من فرمود که علامه امینی یک ماه تابستان در خوی مهمان ما بود، هیچ نمازی ندیدم علامه امینی شروع کند مگر اینکه از اول تا آخر گریه میکرد، اشک میریخت. یک نماز بیاشک از علامه امینی من ندیدم. میگفت من از علامه امینی سؤال کردم آقا، سختترین دوران عمر شما چه وقتی است؟ گفتند: وقتی که از نماز فارغ می شوم و می گویم: «اَلسَّلامُ عَلَیکُم وَ رَحمَةُ الله»، از آن «معراج المؤمن» بیرون می آیم. گویا تمام دنیا را از دست من گرفته اند.
به هر حال (برگردیم به بحث) این جامع الاصول درباره ابوبکر نقل می کند:
وكتَبَ إِلى أُمرَاءِ الأجنَادِ : وَلَّيْتُ عليكم عمرَ ولم آلُ نَفْسِي وَلا المُسْلِمين خيرا
ابن اثیر جزری، جامع الاصول، ج4، ص109
می گوید: من عمر را ولیِّ همهی شما قرار دادم. نگفت «اِسْتَخْلَفْتُ عَلَيْكُمْ»، «جَعَلْتُهُ حَاكِماً»، «جَعَلْتُهُ أَمِيراً»، «جَعَلْتُهُ إِمَاماً». باز از واژهی «ولی» دارد استفاده میکند. اینکه من دیروز خدمت آقایان عرض کردم نزدیک ۲۲ مورد نبی مکرم واژهی «ولیّ» را در حق امیرالمؤمنین به کار برده، آنقدر که کلمه «ولیّ» به کار رفته، کلمه «خلیفه» اینقدر نبوده، «امام» اینقدر نبوده، «امیر» اینقدر نبوده است. یعنی مشخص است که در آن عصر، استعمال «ولی» در حاکم، یک رتبهای بوده، یک مرتبهی ویژهای داشته است.
خوب است دوستان این را هم داشته باشند: «صحیح تاریخ طبری»؛ اهل سنت غیر از دو تا کتاب یعنی صحیح بخاری و صحیح مسلم، که درباره آن ها می گویند اگر کسی در رابطه با صحیح بخاری و مسلم بخواهد نسبت به روایاتش تحقیق کند ، از دین بیرون رفته ! مرتدّ می شود! زندیق می شود. اهل سنت هر سال ماه رمضان که می شود، مطالعه بخاری را شروع میکنند. مثل قرآن که در مساجد هر روز یک صفحه میخوانند تا ماه رمضان. بعد شب بیست و سوم ختم میگیرند، ختم صحیح بخاری. این ها در ضمن یکی از بیانیههایی که درباره ختم صحیح بخاری بود، اعلام کردند که اگر کسی بخواهد در رابطه با اسانید صحیح بخاری، روایات صحیح بخاری تحقیق کند، «فَهُوَ زِنْدِيقٌ»! از دین بیرون می رود! مرتد می شود. ولی غیر از این دو کتاب، صحیح ترمذی هست، سنن نسائی هست، سنن ابن ماجه هست که می گویند هم صحیح دارد هم ضعیف دارد. اخیراً در این ۳۰-۴۰ سال اخیر، علمای عربستان و سلفی «صحیح سنن نسائی»، «ضعیف سنن نسائی»، «صحیح سنن ترمذی»، «ضعیف سنن ترمذی». نوشته اند و غالب اینها را هم ناصرالدین البانی انجام داده است. علی ای حال، تاریخ طبری را هم «ضعیف تاریخ طبری» یک جلد در آورده اند، «صحیح تاریخ طبری» هم چهار، پنج جلد در آورده اند. در جلد سوم آمده که وقتی آقای ابوبکر میخواست از دنیا برود، «دَعَا أَبُو بَكْرٍ عُثْمَانَ خَالِياً». به تنهایی گفت بیا، هیچکس را با خودت نیاور. دارد وصیتنامه مینویسد:
«اكْتُبْ: بِسْمِ اللهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ، هَذَا مَا عَهِدَ أَبُو بَكْرِ بْنُ أَبِي قُحَافَةَ إِلَى الْمُسْلِمِينَ، أَمَّا بَعْدُ ... ثُمَّ أُغْمِيَ عَلَيْهِ فَذَهَبَ عَنْهُ». از هوش رفت، عقلش پرید.
«فَكَتَبَ عُثْمَانُ: أَمَّا بَعْدُ، فَإِنِّي قَدِ اسْتَخْلَفْتُ عَلَيْكُمْ عُمَرَ بْنَ الْخَطَّابِ وَلَمْ آلُكُمْ خَيْرا».
-ببینید تعیین جانشین چطوری و چه قاعده مند است!!- من هرگز نسبت به خیرخواهی شما کوتاهی نکردم.
«فَأَفَاقَ أَبُو بَكْرٍ فَقَالَ: اقْرَأْ عَلَيَّ». آقای ابوبکر به هوش آمد، فقال چی نوشتی برایم بخوان. «فَقَرَأَ عَلَيْهِ». نوشته «اسْتَخْلَفْتُ عَلَيْكُمْ عُمَرَ».
«فَكَبَّرَ أَبُو بَكْرٍ». الله اکبر. «فَقَالَ عُثْمَانُ: أَرَاكَ خِفْتَ أَنْ يَخْتَلِفَ النَّاسُ إِنِ انْفَلَتَتْ نَفْسُكَ». ترسیدی مردم به اختلاف بیفتند اگر من با این بیهوشی از دنیا بروم؟ «قَالَ: نَعَمْ. قَالَ: جَزَاكَ اللهُ خَيْراً عَنِ الْإِسْلَامِ وَأَهْلِهِ». ابوبکر از اینکه وقتی بی هوش شد، عثمان بجای او نوشت «اسْتَخْلَفْتُ عَلَيْكُمْ عُمَرَ بْنَ الْخَطَّابِ»، راضی شد. این در «صحیح تاریخ طبری» است. «صحیح ابن حبان» که دیگر از اسمش روشن است که به نظر اهل سنت تمام روایاتش صحیح است. آنجا هم دارد: «اسْتَخْلَفْتُ عَلَيْكُمْ وَمَعِي مَنْ لَا يَخْذُلُنِي». عین همان تعبیر صحیح تاریخ طبری. در اینجا هم دارد که اگر خود تو (عثمان) هم مینوشتی قبول میکردم. «اسْتَخْلَفْتُ عَلَيْكُمْ عُثْمَانَ بْنَ عَفَّانَ» هم نوشته بودی مقبول من بود!
دعا أبو بكر عثمان خاليا فقال له اكتب بسم الله الرحمن الرحيم هذا ما عهد أبو بكر بن أبي قحافة إلى المسلمين أما بعد قال ثم أغمي عليه فذهب عنه فكتب عثمان أما بعد فإني قد استخلفت عليكم عمر بن الخطاب ولم الكم خيرا منه ثم أفاق أبو بكر فقال اقرأ علي فقرأ عليه فكبر أبو بكر وقال أراك خفت إن يختلف الناس إن افتلتت نفسي في غشيتي قال نعم قال جزاك الله خيرا عن الاسلام وأهله
طبری، محمد بن جریر، تاریخ الامم و الملوک (تاریخ طبری)، ج3، صص618-619، ناشر: اعلمی، بیروت، 1403ق
بی هوش می شود، عثمان مینویسد «اسْتَخْلَفْتُ عَلَيْكُمْ». می گوید «لَمْ آلُكُمْ خَيْراً». هرگز در خیرخواهی شما من کوتاهی نکردم. درحالی که وقتی نبی مکرم می خواهد وصیتنامه بنویسد، می فرماید: «ائْتُونِي بِكَتَابٍ...». قال عمر: «إِنَّ النَّبِيَّ لَيَهْجُرُ»! پیغمبر ظاهراً بیماری بر او غلبه کرده، حواسش نیست! «حَسْبُنَا كِتَابُ اللهِ». ببینید! تفاوت را نگاه کنید شما! «هَلْ يَسْتَوِي الَّذِينَ يَعْلَمُونَ وَالَّذِينَ لَا يَعْلَمُونَ»؟ «هَلْ تَسْتَوِي الظُّلُمَاتُ وَالنُّورُ»؟ یکی از روشهای قرآن، شاید ۱۵-۱۶ [بار] قرآن مقایسه میکند. «ظُّلُمَاتٌ وَنُورٌ». شما بیایید مقایسه کنید.
صحیح بخاری نقل می کند: پیغمبر فرمود: «ائْتُونِي بِكِتَابٍ أَكْتُبْ لَكُمْ كِتَاباً لَنْ تَضِلُّوا بَعْدَهُ أَبَداً». کاملاً سر حال است، هیچ غش و بی هوشی هم نیست، هیچ مشکلی هم ندارد.
«فَتَنَازَعُوا... فَقَالُوا: هَجَرَ رَسُولُ اللهِ!!»
البخاری الجعفي، ابوعبدالله محمد بن إسماعيل (متوفاى256هـ)، صحيح البخاري، ج4، ص31، ناشر: دار الفکر، بيروت، 1401 ق.
پیغمبر دارد هذیان می گوید! میبینید این تفاوت کار است. ابوبکر میخواهد وصیت بنویسد، بیهوش می شود. عثمان مینویسد «اسْتَخْلَفْتُ عَلَيْكُمْ»، می شود تعیین خلافت صد در صد. ولی رسول اکرم که میخواهد خلیفه معین بفرماید، وصیتنامه بنویسد، آن هم «لَنْ تَضِلُّوا بَعْدَهُ أَبَداً»، [میگویند] «إِنَّ رَسُولَ اللهِ يَهْجُرُ»! مسئله خیلی روشن است. ما به جای اینکه مثلاً برویم بالای منبر فحش بدهیم، توهین کنیم، لعن و امثال اینها، بیاییم اینها را در اختیار این جوانهای اهل سنت قرار بدهیم تا در اعتقادات خودشان بازنگری کنند و در اختیار جوانهای شیعه قرار بدهیم تا اعتقاداتشان قوی بشود. ببینید این مکتب اهل بیت است، این هم مکتب اهل سنت است. مکتب غدیر این است، مکتب سقیفه هم این هست.
علی ای حال، می گوید ابوبکر میخواست وصیت بنویسد خلیفه معین کند، «قَدْ أُغْمِيَ عَلَيْهِ». عثمان نوشت، هیچکس هم اختلاف نکرد. البته اختلاف نکرد که نبود. اینطوری نبود. بعد از اینکه ابوبکر نوشت، مردم چه سر و صدایی کردند. امیرالمؤمنین اعتراض کرد، طلحه اعتراض کرد، زبیر اعتراض کرد، مهاجرین اعتراض کردند: «وَلَّيْتَ عَلَيْنَا رَجُلاً فَظّاً غَلِيظاً». آقای ابوبکر! یک آدم بداخلاقِ تندخو (یعنی عمر بن خطاب) را بر ما خلیفه کردی! «مَاذَا تَقُولُ لِرَبِّكَ إِذَا لَقِيتَهُ؟». جواب خدا را چه می خواهی بدهی؟! ولی اصلا توجه نشد. نه، ابوبکر معین کرده. ابوبکر که نه، عثمان معین کرده ابوبکر در حال بیهوشی بود. مسئله تمام شد رفت. کسی هم حق اعتراض ندارد. آقای عمر هم رفت بالای منبر گفت هر کس مخالفت کند چنین و چنان میکنم. که تازیانهی عمر، شدیدتر از شمشیر حجاج بوده. یعنی طوری که حتی عمر فرستاد دنبال یک خانمی که متهم بوده بیاورند پیش او، وسط راه بچه اش را از ترس عمر سقط کرد. از اینطور اتفاقات از خشونتهای آقای عمر فراوان است. روز اول هم اعتراض کردند «قَدْ وَلَّيْتَ عَلَيْنَا...». من فقط یک موردش را از کتاب «مصنف» بیاورم.
«فَقَالَ النَّاسُ: تَسْتَخْلِفُ عَلَيْنَا فَظّاً غَلِيظاً، وَلَوْ قَدْ وَلِيَنَا كَانَ أَفَظَّ وَأَغْلَظَ، فَمَا تَقُولُ لِرَبِّكَ إِذَا لَقِيتَهُ وَقَدِ اسْتَخْلَفْتَ عَلَيْنَا عُمَرَ؟ قَالَ: أَبِرَبِّي تُخَوِّفُونَنِي»؟!
مردم گفتند با انتخاب عمر به عنوان خلیفه جواب خدا را چه می خواهی بدهی؟! ابوبکر گفت: دارید من را از خدا میترسانید؟! من خدا را از همه شما بهتر میشناسم!
إبن أبی شيبة الكوفي، عبد الله بن محمد (متوفاى235 هـ)، الكتاب المصنف فی الأحاديث والآثار، ج8، ص574، تحقيق: سعيد اللحام، ناشر: دار الفکر، بيروت، الطبعة: الأولى، 9041 هـ.
و همچنین جمعی از صحابه همین تعبیر را دارند. حضرت امیر و طلحه نزد ابوبکر آمدند و اعتراض کردند.
لما حضرت أبا بكر الوفاة استخلف عمر فدخل عليه علي وطلحة فقالا من استخلفت قال عمر قالا فماذا أنت قائل لربك قال بالله تعرفاني لأنا أعلم بالله وبعمر منكما أقول استخلفت عليهم خير أهلك!
ابن سعد البصری، محمد بن سعد بن منيع أبو عبدالله (متوفاي230 هـ)، الطبقات الكبرى، ج3، ص274، دار النشر : دار صادر – بيروت
ابن عساكر ، علی بن الحسن (متوفاى571هـ)، تاريخ مدينة دمشق وذكر فضلها وتسمية من حلها من الأماثل، ج44، ص251، تحقيق: شيری ، علی ، ناشر: دار الفكر - بيروت – 1415ه-.
ببینید این وضع تعیین خلیفه است. امام رضا که فدایش بشوم فرمود: کسی را خلیفه کردند در سقیفه که عمر گفت اگر مثل این خلافتی بشود، هم خلیفه باید کشته شود، هم خلیفهکننده باید کشته شود. دومی هم به همین شکل است. سومی هم که آن شورای ۶ نفره هست که کاملاً تکلیف روشن هست. وَالسَّلامُ عَلَيكُم وَ رَحمَةُ اللهِ.



ارسال خبر به دیگران
ارسال با پيامک
ارسال با واتس آپ
ارسال از طريق لاين