اين گوهري است كه ما عمري تقصير كرديم. اين مملكت كه به عنوان مملكت شيعه شناخته شده، روز شهادت او بايد جوري به پاخيزد متناسب با اين مقام،روايات در مبدأ و منتهاي صديقه كبري محتاج به سند نيست؛ چون در حد تواتر اجمالي است
بسم الله الرحمن الرحيم
الحمدلله رب العالمين وصلي الله علي سيدنا محمد وآله الطاهرين سيما بقية الله في الأرضين واللعن علي أعدائهم إلي يوم الدين.
بحث منتهي شد به نظر شيخ ولي چون فاطميه در پيش است، امروز، اهم پرداختن به اين موضوع است. در درجه ي اولي بايد خود ما معرفت پيدا كنيم تا بتوانيم آن حقيقت را به مردم بشناسانيم.
صديقه كبري (سلام الله عليها) همان طوري كه در عنوان اوست: المجهولة قدرا. اين جهالت قدر بالنسبه به جمعي دون جمعي نيست. تارةً جهل، اسناد مي شود به جاهل، قهرا متعدد مي شود، تارةً طرف اسناد، مجهول است. در اين جمله: المجهولة قدرا. لذا عامه ناس الا اخص الخواص از اين معرفت محرومند، اما از كنه معرفت او همه محرومند، لان الخلق فطموا عن معرفتها، مطلق خلق قطع شدند از معرفت او. اگر ما او را مي شناختيم اين قصور و تقصير نسبت به حق آن حضرت نبود.
هر شخصيتي معرفتش به دو امر است: يكي مبدأ، دوم منتها.
روايات در مبدأ و منتهاي صديقه كبري محتاج به سند نيست؛ چون در حد تواتر اجمالي است، علاوه، مشتمل بر صحاح و موثقات است از منابع عصمت. بحث مبدأ خلقت آن حضرت و منتها، هنگام وَبَرَزُوا لِلَّهِ الْوَاحِدِ الْقَهَّارِ . اين دو جهت بهت انگيز است، و ما به يك روايت اكتفا مي كنيم كه شيخ صدوق -اعلي الله مقامه- در معاني الاخبار ذكر كرده. عمده درايت اين روايت است، فقه اين حديث است. حديث مشتمل بر مبدأ خلقت آن حضرت و منتهاي امر اوست. متن حديث بايد خوانده بشود:
عن أبي عبدالله، عن آبائه عليهم السلام، قال رسول الله صلي الله عليه وآله: خلق نور فاطمة قبل أن يخلق الأرض والسماء ، مبدأ خلقت اين است. مقدّم بر خلق تمام سماوات و ارضين و كهكشانها و ثوابت و سيّارات، خلقت اين قدّيسه عالم است. آيا گوهر وجود او چه گوهري است؟ خلق نور فاطمة قبل أن يخلق الأرض والسماء . حالا آن قبل چه اندازه بوده لا يعلم الا هو.
فقال بعض الناس : يا نبي الله! فليست هي إنسية ؟ اين سؤال طرح شد: اگر خلقت مقدم بر خلق تمام عالم ماده است، پس اين مخلوق انسيه نيست، انسان نيست، گوهر ديگري است؟ جواب آن حضرت اين است... فقال بعض الناس : يا نبي الله! فليست هي إنسية ؟ فقال : فاطمة حوراء إنسية ؛ صورت، صورت انسان است ولي سيرت، آن باطن وجود، حوراء است. در مرحله تقدس از تمام عوارض اين عالم است.
قالوا : يا نبي الله! وكيف هي حوراء إنسية ؟ باز اين سؤال طرح شد: چگونه او حوراي انسيه است؟ در اين جا تعبير عوض شد و عمده اين است. آنچه محير العقول است، اين است: اول مجهول بود، خلق نور فاطمه، در اينجا معلوم شد. بيان خاتم نكته مهمش اينجاست: قال : خلقها الله عز وجل من نوره - اينجاست حيرة الكمل- خلقها الله عز وجل او را از نور خود ذات قدوس. اين را كسي مي فهمد كه سوره نور را بفهمد، بعد بفهمد: اللَّهُ نُورُ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ مَثَلُ نُورِهِ كَمِشْكَاةٍ. تفسير شده آن مشكات به صديقه كبري. او را از نور خودش آفريد قبل از خلق آدم.
فلما خلق الله عز وجل آدم عرضت علي آدم - اين قرآن بطوني دارد وَعَلَّمَ آَدَمَ الْأَسْمَاءَ كُلَّهَا -عرضت علي آدم .
قيل: يا نبي الله! وأين كانت فاطمة ؟ اين سؤالات كاشف از درك سائلين است. وقتي خلقت قبل از سماوات و ارض است پس مكان فاطمه كجا بوده ؟ وأين كانت فاطمة ؟ قال : كانت في حقة تحت ساق العرش؛ جايگاه او در حقه اي بود زير ساق عرش رحمان. اين هم مكان و محل او بود.
بعد سؤال شد... اين سؤالات كاشف از اسراري است. قالوا :يا نبي الله! فما كان طعامها ؟ آيا طعام او چه بود؟ بعد فرمود: التسبيح والتقديس والتهليل والتحميد . قوت او اين چهار امر بود: تسبيح خدا، تقديس خدا- فرق بين تسبيح و تقديس بسيار عميق است- بعد باز تهليل خدا، نهايت امر تحميد . آن مكان! اين طعام!
فلما خلق الله عز وجل آدم وأخرجني من صلبه وأحب الله عز وجل أن يخرجها من صلبي؛ محبوب خدا اين بود كه اين نور از صلب من خارج بشود، جعلها تفاحة ، همه اش منتسب به خدا است بدون وساطت، جعلها تفاحة في الجنة وأتاني بها جبرئيل فقال لي: ... كيفيت جريان امر اين است: فقال لي : السلام عليك ورحمة الله و بركاته... يا محمد! إن ربك ... إن ربك يقرئك السلام؛ خدا به تو سلام مي كند، قلت : منه السلام وإليه يعود السلام ، قال : يا محمد! إن هذه تفاحة - تعبير اين است، عبارات اشاراتي دارد، الهدايا علي مقدار مهديها- بعد تعبير اين است: يا رسول الله نيست، به اسم خطاب است، به آن اسم خاص، چون طرف ذات قدوس است، جبرئيل مبلّغ است. إن هذه تفاحة أهداها الله عز وجل إليك من الجنة ؛ اين سيب را خدا به تو هديه داده ، يعني چه؟ يعني احدي جز تو شايسته اين نبود؛ آن هم خدا به عنوان هديه به تو داده. كسي كه هديه ي خداست به خاتم النبيين، آيا ما قدرت درك عظمت او را داريم؟
فأخذتها وضممتها إلي صدري ، وقتي هديه ي خدا بود، رفتار خاتم اين است: گرفتم، بر سينه ام گذاشتم. قال : يا محمد! يقول الله جل جلاله: كلها ؛ بايد اين سيب را تناول كني، ففلقتها ؛ سيب را شكافتم... اين جاست كه عقل هر حكيمي، فوق حكما هم متحير است: كسي كه شب معراج رسيده به دَنَا فَتَدَلَّي ، رسيده به أَوْحَي إِلَي عَبْدِهِ مَا أَوْحَي ، وقتي نور را ديد، فزعت ، چه نوري بوده؟! فرأيت نورا ساطعا وفزعت منه فقال: ... باز به اسم خطاب كرد: ما لك لا تأكل، كلها ولا تخف؛ نترس، اين سيب را بايد تناول كني، فإن ذلك النور - وقت نيست، ان شاء الله وقت ديگر شرح اين تتمه بايد روشن بشود- كلها ولا تخف فإن ذلك النور للمنصورة في السماء وهي في الأرض فاطمة، اين نور كسي است كه اسم آسماني او منصوره است، اسم زميني او فاطمه است.
قلت: مطلب به قدري عميق است كه خود پيغمبر خاتم- وَعَلَّمَكَ مَا لَمْ تَكُنْ تَعْلَمُ وَكَانَ فَضْلُ اللَّهِ عَلَيْكَ عَظِيمًا - سؤال كرد: لم سميت في السماء المنصورة وفي الأرض فاطمة؟ وجه اين دو تا اسم چيست؟ آنها سؤالات اصحاب بود، اين، سؤال خود خاتم است. چرا در آسمان اسم او منصوره است؟ چرا در زمين اسم او فاطمه است؟ قال : سميت في الأرض فاطمة لأنها فطمت شيعتها من النار وفطم أعداؤها عن حبها.
اين سر اسم زميني است اما سر اسم آسماني، آن، منتهاي اين مبدأ را نشان مي دهد. گفتيم: معرفت به معرفت مبدا و منتهاست، مبدآ شد نور خدا، منتها چيست؟ وهي في السماء المنصورة وذلك قول الله عز وجل: ويَوْمَئِذٍ يَفْرَحُ الْمُؤْمِنُونَ بِنَصْرِ اللَّهِ ؛ اسم آسماني او منصوره است، چون نصرت خدا خلاصه شده در فاطمه زهرا. وذلك قول الله عز وجل: ويَوْمَئِذٍ يَفْرَحُ الْمُؤْمِنُونَ بِنَصْرِ اللَّهِ يَنْصُرُ مَنْ يَشَاءُ . مبدأ شد نور خدا، منتهي شد آن كسي كه تمام انبيا، تمام اوليا، همه چشم به راه او اند در قيامت كبري تا آن نصر خدا ظاهر بشود.
اين گوهري است كه ما عمري تقصير كرديم. اين مملكت كه به عنوان مملكت شيعه شناخته شده، روز شهادت او بايد جوري به پاخيزد متناسب با اين مقام. اين چه مقامي است؟ آن وقت همچو كسي ديگر زبان عاجز است. آن كسي كه شناخت او كي بوده: وقتي دستش را از خاك قبر بيرون كشيد هاج به الحزن...
در بيست و دو نهج البلاغه اين است: وقتي نور خدا را، آن هم با بدن آزرده، با پهلوي شكسته، به خاك سپرد، ديگر كسي نيست كه با او حرف بزند، برگشت رو به قبر گفت: السلام عليك يا رسول الله عني وعن ابنتك النازلة في جوارك والسريعة اللحاق بك؛ اين دختري كه به اين زودي به تو ملحق شد. بعد جمله اي گفت كه اين جمله در تاريخ زندگي او نه سابقه داشته، نه لاحقه: قلّ يا رسول الله... قلّ يا رسول الله عن صفيتك صبري؛ ديگر صبر من كنار اين قبر تمام شد، ورقّ عنها تجلدي . از قلب آن يگانه مرد عالم بايد ديد عظمت مصيبت در چه حد است. بعد كه اين كلمات را گفت، عرض كرد: يا رسول الله! من فراق تو را ديدم، تو را در ملحوده قبرت گذاشتم، وفاضت بين نحري وصدري نفسك ، بين گلوي من و سينه من جان تو را خدا قبض كرد، بعد از آن مصيبت به اين مصيبت گرفتار شدم، اما مصيبت را نگفت، فقط دو جمله گفت: - سعي كنيد در اين ايام هرچه مي توانيد كاري كنيد كه احيا بشود امر صديقه كبري و از اين فيض عظيم نمانيد. در بلاد منتشر بشويد ، بعد به مردم بگوييد: مصيبتي كه قلب "قلب عالم امكان" را اينجور پريشان كرد، وظيفه ما چيست؟ - گفت: يا رسول الله! واستخبرها الحال؛ خودت از دخترت خبر بگير، حال او را بپرس. آن جمله اي كه نمي شود گفت، اين است: فأحفها السؤال ،احفا استقصاي در پرسش است. چه بوده؟ چه گذشته؟ چه تحملي؟! به پيغمبر خاتم اميرالمؤمنين عرض مي كند: يا رسول الله! فأحفها السؤال ، يعني چه؟ يعني فاطمه به من نگفت، رفت و هرچه بود با خودش برد، اما تو پيگيري كن، از او در بياور كه بر او چه گذشته كه وقتي تو از دنيا رفتي با آن سلامت بود اما وقتي من به تو تحويل دادم، شبحي بود.



ارسال خبر به دیگران
ارسال با پيامک
ارسال با واتس آپ
ارسال از طريق لاين